فردا ۲۴ خرداد ۱۳۹۰ من به همراه مادر و خاله جانم عازم سفر كربلا هستم.
ديدن كربلا، سرزمين ماه و خون، هميشه براي من مثل يك رويا بوده كه حالا تبديل به واقعيت مي شود.
من حتي كريلا را در خواب هم نمي ديدم ولي الان باورم نمي شود كه به خواب ديرينه ام مي رسم. مادرم همیشه به خاظر شرایط جنگ و وضعیت بحرانی عراق، مخالف بردن من به کربلا بود اما حالا انگار این قسمت من است. البته این سفر هدیه تولد من از طرف پدر و مادر است.
وقتي سه ساله بودم، روزي در ايام محرم، در برابر هيأتي به نام حضرت رقيه، اشك ريختم و البته خودم به ياد ندارم اما مادرم تعريف مي كند كه از همان كودكي شيفتگي خاصي به خاندان آل پيامبر (ص) در من وجود داشته است.
و حالا كه ۱۲ ساله شده ام به ديدار پدر بي بي رقيه مي روم.
تصميم دارم در اين سفر، همه وقايعي كه مي بينم را روي كاغذ بياورم؛ چيزي مثل سفرنامه.
و از احساس و شور و حالم هم بنويسم و مطمئنم ذوق من در شعر گفتن هم آنجا خواهد شكفت.
اين سفر ۱۰ روز طول مي كشد و اگر خدا بخواهد پنجم تير ماه باز خواهيم گشت. و حتما در اينجا سفرنامه ام را خواهم نوشت و عكسهايي نزديك، از بين الحرمين خواهم گرفت.
یکی از شعرهای قدیمی ام را که در آرزوی دیدن کربلا گفته بودم اینجا می نویسم تا بعد از بازگشت از سفر:
می خوام برم کرب و بلا
به اون صحرای پر بلا
می خوام برم امام حسین
به پیش اون نور دو عین
بگم آقا بی بال و پرم
شکسته است اون کمرم
بگم آقا قبول شده
دعای خیر مادرم...


امیرمحمد در حال کمک به مامان

امیرمحمد وقتی مرد عنکبوتی میشه

امیرمحمد وقتی عصبانی میشه

امیرمحمد، دزد دریایی یک چشم

امیرمحمد، در حال مو درست کردن
درخت سپيدار
پيرمرد فقيري در شهري كوچك زندگي ميكرد. او بسيار با خدا و نمازخوان بود. هچوقت ناشكري نميكرد و هميشه در حال عبادت بود. روزي كه پيرمرد در حال گذر از كنار چشمهاي بود كه درخت سپيدار بزرگي را ديد. از ديدن آن درخت زيبا خوشحال شد و به نماز ايستاد اما در حال سجده بود كه ناگهان درخت سپيدار را غرق در نور ديد. درخت آنقدر نوراني شده بود كه چشم پيرمرد درد گرفت و سرش را پايين انداخت. ناگهان چشمش به كودكي خورد كه از آنجا ميگذشت. پسرك رو به پيرمرد گفت: «ببخشيد آقا! شما ميدانيد خدا كجاست؟»
پيرمرد من منكنان گفت: «پسرم من نميدانم خدا دقيقاً كجاست! اما ميتوانيم با هم دنبال او بگرديم. با من بيا....»
پسرك دنبال پيرمرد به راه افتاد. پيرمرد درحال فكر كردن بود كه پاسخ او را چه بدهد! سكوت شديدي فرمانروا بود. در آن حال، پسرك گفت: «پس كِي ميرسيم؟ من خسته شدم.»
پيرمرد پيش خود فكر كرد كه چه جوابي به او بدهد. راهي به ذهنش رسيد. گفت: «كمي ديگر ميرسيم پسرم! صبر داشته باش. اگر صبر نداشته باشي اصلاً در كارهايت موفق نخواهي شد و هيچوقت هم به خدا نميرسي. كليد موفقيت هميشه در صبر است. »
آنها رفتند و رفتند تا اين كه به ابر سفيد و بزرگي رسيدند و به او گفتند: «اي ابر! آيا تو ميداني خدا كجاست؟»
ابر گفت: «نه! من نميدانم او كجاست.»
آنها به راه خود ادامه دادند تا به خورشيد رسيدند. گفتند: «اي خورشيد آيا تو ميداني خدا كجاست؟»
خورشيد گفت: «نه! نميدانم او كجاست.»
شب شد. همه جا تاريك بود. پيرمرد و پسرك به ماه رسيدند و از او پرسيدند: «اي ماه آيا تو ميداني خدا كجاست؟»
ماه گفت: «آري ميدانم او كجاست. در جنگل، درخت سپيدار بزرگي وجود دارد كه وقتي پشت آن درخت را ببيني خدا آنجاست. او را آنجا خواهيد ديد.»
پسرك خوشحال شد و به پيرمرد گفت: «همين الان به آنجا برويم». پيرمرد گفت: «نه پسرم. الان هوا تاريك است. فردا صبح زود به آنجا خواهيم رفت.»
آن دو خوابيدند و با طلوع آفتاب دوباره به راه افتادند. به درختي كه ماه گفته بود رسيدند و با عجله پشت درخت را نگريستند. اما پشت آن تنها يك نهال كوچك بود. پسرك و پيرمرد نا اميد به سمت جايي كه شب را در آنجا گذراندند بازگشتند و منتظر شدند كه شب از راه برسد و دوباره ماه را ببينند. زمان به كندي ميگذشت تا آن كه شب شد و ماه بالا آمد. پيرمرد به ماه گفت: «پشت آن درخت كه چيزي نبود!»
ماه گفت: «باز هم به آنجا بازگرديد. اين بار خدا را خواهيد ديد.»
صبح فردا، دوباره پيرمرد و كودك به راه افتادند و به درخت رسيدند. اما باز هم پشت درخت هيچ چيز نبود جز همان نهال كوچك. آنها كمكم عصباني ميشدند. دوباره شب شد و به ماه رسيدند. به او گفتند: «پس چرا ما خدا را نميبينيم.» ماه به آنها خنديد و گفت: «آيا شما نهالي پشت آن درخت نديديد؟»
پيرمرد و پسرك يك صدا گفتند: «بله ديديم.»
ماه گفت: «وقتي شما نهالي را در خاك ميكاريد، پس از مدتي چه خواهيد ديد؟»
پيرمرد و كودك به هم نگاه كردند. پيرمرد گفت: «كاملاً مشخص است كه به جاي آن درخت بزرگ و تنومندي خواهيم ديد.»
ماه ادامه داد: «بله، آن درخت كارهاي خوب و بد شماست. هر كار خوبي انجام دهيد نتيجه آن را خواهيد ديد و هر كار بدي هم كه كنيد همين طور است. خدا هم پشت كارهاي شماست و خود به شما فرمان داده است كه چه كاري را انجام دهيد و از چه كاري سرباز بزنيد. اي پيرمرد آيا تو نماز ميخواني؟» پيرمرد جواب داد: «بله. ميخوانم.»
ماه گفت: «تا به حال فكر كردهاي كه چرا نماز ميخواني؟» پيرمرد جواب داد: «نه فقط شنيده بودم كه نماز واجب است و بايد حتما بخوانم. من هم فقط نماز ميخوانم تا كار واجب را انجام بدهم. هيچگاه نفهميدم كه واقعاً چرا و براي چه كسي نماز ميخوانم. اما حالا با ديدن اين درخت فهميدم كه براي كارهاي خوب و شايسته و تحمل سختي و داشتن صبر و از همه مهمتر به احترام گفتهي خداوند نماز ميخوانم.»
ماه گفت: «خيلي خوشحالم كه فهميدي براي چه نماز ميخواني و البته يادتان باشد كه خداوند نيازمند نمازهاي شما نيست و خدا را نميتوان در جنگل و پشت يك درخت پيدا كرد.»
پيرمرد و پسرك از ماه خداحافظي كردند و به راه افتادند. پيرمرد گفت: «پسرم! حالا فهميدي كه خدا را هيچ وقت نميتوان به چشم ديد؟»
پسرك گفت: «بله. فهميدم كه خدا در قلب انسان است و او را با كارهاي خوبمان پيدا خواهيم كرد.» پيرمرد گفت: «آفرين عزيزم. پس ديگر فهميدي كه خدا كجاست. حالا خيالم راحت شد.»
ناگهان پيرمرد از خواب پريد و خودش را زير درخت سپيدار ديد. از جا برخاست و با آب آن چشمه وضو گرفت و به نمار ايستاد و اين بار حمد و ستايش خدا را بيشتر به جاي آورد. چون ميدانست براي كه عبادت ميكند.
یگانه
دي ماه 89
قصه ي ماه كربلا
دلها رو آتيش مي زنه
هر كي كه اونو گوش داده
از زندگيش دل مي كنه
قصه ي ماه كربلا
قصه ي نهر علقمه
قصه ي سقاي حسين (ع)
لب تشنه هاي فاطمه (س)
قصه ي اون شهيد كه تير
هر دو تا دستاشو بريد
قصه ي اون شهيد كه خون
گلوي اصغر (ع) رو بوسيد
قصه ي اون طفل سه ساله
دلها رو آتيش مي زنه
دشمنا با تازيانه
رقيه جان و مي زنن
بچهها رو با شلاقا
هي مي زدند هي مي زدند
مظلوما رو تو كربلا
تو اون صحراي پُربلا
شهيد كردند يكي يكي
مي جنگيدند با تشنگي
اون يزيد بي حيا
دشمن ما مسلمونا
دشمن قرآن و خدا
امام حسين (ع) به او مي گفت:
تو خيلي پست و ظالمي
وقتي يزيد حرفو شنيد
به خواسته هايش نرسيد
تصميم گرفت شهيد كنه
اون آقاي مهربونو
امام حسين به خاطرِ
قرآن، خدا، اسلام و دين
جنگيد با اون پست ظالم
وقتي يزيد امام و ديد
كه با شجاعت مي جنگيد
گفتش به اون مرد كه بايد
تيري به ايشون بزند
امام حسين (ع) تنها بودش
تو صحراي كرب و بلا
امام حسين (ع) جنگيد و جنگيد
تا آخر به شهادت رسيد
واسه اين جنگيد اون آقاي مهربون
تا هميشه زنده باشه
دين پيامبرمون
بچهها جون قصه به آخر رسيد
ولي هنوز دنيا به آخر نرسيد.
زمستان 1388
سلام دوستان خوبم
اين اولين كار من است و اميدوارم مطالب جالب و خواندني خدمت شما عزيزان ارائه دهم.
در اين وبلاگ شعرها و داستانها و دلنوشته هايم را ثبت خواهم كرد. همينطور خاطراتم و نوشته هاي شخصي ام را.
اميدوارم دوستان عزيزي كه اهل شعر يا داستان نويسي هستند به من كمك كنند و نظراتشان را به من بگويند.


